۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه

مهندسی خشونت فزاینده علیه ایرانیان بهائی از طرف دولت

جامعۀ جهانی بهائی امروز در يک گزارش صدها مورد از شکنجه، آزار بدنی، آتش افروزی، آسیب به اماکن، تخریب گورستان‌ها، و آزار کودکان را، که از سال 2005– با مصونیت کامل برای عاملان آن – علیه ایرانیان بهائی اِعمال شده منتشر کرد.
خانم دیان علائی، نمایندۀ جامعۀ جهانی بهائی در سازمان ملل در ژنو اظهار داشت که «این وضعیت بهائیان را در یک موقعیت غیرممکن قرار می‌دهد. آنها باید از همان مقاماتی محافظت بخواهند که به صورت روشمند به برانگيختن نفرت عليه آنها مشغول‌اند، و از همان نظام قضایی داخواهی کنند که تقریبا هر بهائی دستگیرشده را به دشمنی با دولت متهم می‌کند.»

منزل یک خانواده بهایی در کرمان که در آتش سوخته است

خانم علائی همچنین گفت: «این وضع نشان می‌دهد که حمله به بهائی‌ها، از طرف عوامل دولتْ مهندسی، و از طرف مسئولین و روحانیون شیعه در ایران تشویق می‌شود – و عاملين اين حمله‌ها کاملاً آگاهند که مجازات نخواهند شد.»
این گزارش ۴۵ صفحه‌ای، با عنوان «خشونت بدون مجازات: ستیزه و تهاجم علیه جامعۀ بهائی ایران» با ارائۀ نمونه‌های پژوهشی و آمار، موج فزایندۀ خشونت علیه بهائیان، و نبود کامل پیگرد قانونی برای حمله‌کنندگان، را نشان می‌دهد.
با تمرکز بر دورۀ هفت ساله بین ۲۰۰۵-۲۰۱۲، اين گزارش از حداقل ۵۲ مورد شکنجه یا زندانی انفرادی، پس از دستگیری، و نيز ۵۲ مورد دیگر از آزار بدنی بهائیان – گاهی به دست مسئولین و گاهی به دست لباس شخصی‌ها یا حمله‌کنندگان ناشناس – صحبت می‌کند.
این گزارش همچنین به ۴۹ نمونه آتش‌زدن منازل و مغازه‌های بهائیان، و حداقل ۴۲ مورد تخریب قبرستان‌ها اشاره دارد. حداقل ۳۰ مورد آسیب به املاک بهائیان، و بیش از ۲۰۰ مورد تهدید علیه بهائیان، و حدود ۳۰۰ مورد آزار و کودکان دبستانی در اين گزارش ذکر شده است.
خانم علائی گفت: «بسیاری از حملات گزارش شده – از قبیل شکنجه یا ضرب و شتم هنگام دستگیری و بازداشت – مستقیماً توسط مأمورین دولت، و حملات دیگر، مثل آتش‌افروزی، تخریب قبرستان‌ها و آسیب به املاک، اغلب هنگام نیمه شب توسط افراد ناشناس صورت گرفته است.»
خانم علائی گفت: «اما در همۀ موارد، همچنان‌که در قوانین بین‌المللی آمده، و ایران به آن متعهد است، مرتکبین این اعمال باید مجازات شوند. بنابراين، بی‌میلی دولت ایران به اقدام قانونی عليه اين جنایات، خود بخش دیگری از کمپین فراگیر دولت جهت سرکوب دینی اقلیت بهائی است.»
 

اتفاقا این تجزیه طلبان هستند که خاک و زبان برایشان مهم‌تر از انسان است!

من هدف فعالیت روشنفکران و روشنگران را در هر زمان و در هر جای جهان که باشند، کاهش رنج‌های اقتصادی و اجتماعی جامعه می‌دانم. از این نظر، انسان، و آزادی و امنیت و ثبات اقتصادی‌اش در مرکز همه فعالیت‌ها قرار می‌گیرد. فرض اشتباهی نیست اگر گمان رود که برخی از این روشنفکران و روشنگران به طور متشکل در احزاب و گروه‌های مختلف حضور دارند و طبیعتا تأثیرشان باید از روشنفکران منفرد بیشتر باشد، و چنین نیز هست. لیکن تا کنون از بخت بد، نه تأثیر مثبت!

از حرف تا عمل
متأسفانه در عرصه سیاست ایران، نه حکومت نیازی به پاسخگویی در برابر مردم می‌بیند و نه آنهایی که خود را، چه قانونی و چه نیمه قانونی و چه غیرقانونی، حزب و گروه می‌شمارند چنین وظیفه‌ای را برای خود قائل‌اند، منفردان که جای خود دارند. حکومت در واکنش به رویدادهایی که در جوامع باز به استعفا و یا حتا خودکشی مسئولان و یا برگزاری انتخابات زودرس و هم چنین سقوط دولت می‌انجامد، نه تنها کک‌اش نمی‌گزد بلکه حتا افراد جانی و تبهکار را تشویق کرده و ترفیع می‌دهد تا آن ساختار اجتماعی و فرهنگی که قدرت سیاسی را تشکیل می‌دهد بیش از پیش یکدست شود.
در اپوزیسیون نیز کسی خود را موظف نمی‌داند درباره سیاست‌های شکست خورده خویش توضیحی بدهد. نه تنها این، بلکه شکست‌ها را توجیه کرده و جامه «نظر» و «عقیده» و «تحلیل» بر آن پوشانده و همان سیاست ناکام را به شکلی دیگر ادامه می‌دهند.
در این میان، با انقلاب 57 نه تنها آزادی به دست نیامد بلکه امنیت و ثبات اقتصادی عملا موجود (که چه کسی را خوش بیاید یا نیاید، وجود داشت) از دست رفت و تئوری‌پردازی‌های به اصطلاح روشنفکرانه از چپ و راست و مذهبی نه تنها آنها را باز نگرداند بلکه هر چه گذشت موارد دیگری بر وضعیت بحرانی به وجود آمده، افزوده گشت.
اگر از یک انقلاب مثلا مردمی انتظار می‌رفت تا به جای ایستادن در برابر خواست‌های برحق اهالی استان‌های مرزی ایران به بررسی خواست‌های آنها بپردازد و با توجه به منابع موجود، پاسخ مناسب به آنها بدهد، به جایش هر چه گذشت، فاصله رژیم اسلامی با کل جامعه در استان‌های مرکزی نیز بیشتر شد تا چه رسد به استان‌های مرزی. هشت سال جنگ البته بهانه قابل قبولی برای کمبودها و حتا فشارها بود. قطع رابطه با آمریکا اما که رهبری رژیم تازه به قدرت رسیده آن را یک طرفه تحمیل کرد، به هیچ وجه قابل قبول نبود. همچنان که اصرار بر پاسخ منفی به نامه‌های «فدایت شوم» زمامداران آمریکا به رهبری کنونی جمهوری اسلامی از نظر منطق سیاسی و منافع ملی قابل قبول نیست. اینکه ما چه نظری درباره این رابطه داشته باشیم و یا آن را به سود یا زیان چه کسانی بدانیم، موضوع دیگریست. نباید انرژی خود را روی مباحثی تلف کرد که تا زمانی که درِ جمهوری اسلامی بر پاشنه سیاست‌های تا کنونی‌اش می‌چرخد، هرگز به هیچ جا نخواهد رسید. 

از توطئه تا سیاست
بر چنین چشم‌انداز ناخوشایند و خطرناکی در دو سه سال اخیر بحث «تجزیه ایران» از یک سو در شکل «تئوری توطئه» و از سوی دیگر به عنوان یکی از سیاست‌های محتمل منطقه‌ای و جهانی مورد مجادله قرار گرفته و می‌گیرد. مرز «تئوری توطئه» و «سیاست‌های عملی» اما در بسیاری موارد به شدت شناور است. در این زمینه یادآوری چند نکته خالی از فایده نیست:
یکی اینکه، موضوع تجزیه ایران چه منسوب به «تئوری توطئه» باشد و چه سیاست عملی، در واقعیت نقشی بازی نمی‌کند!
دوم اینکه، عامل اصلی چنین توطئه یا سیاستی تنها و تنها نظام جمهوری اسلامی است زیرا با بی کفایتی و عدم توانایی در برقراری یک برنامه موزون اقتصادی و اجتماعی در داخل که در آن پاسخگویی به کمبودهای منطقه‌ای کشور در صدر وظایف حکومت قرار گرفته باشد و هم چنین برقراری یک سیاست متوازن در رابطه با کشورهای منطقه و جامعه جهانی، نه تنها نتوانسته از بحران‌های موجود بکاهد بلکه بر آن حتا افزوده است. خطر تجزیه ایران یکی از آنهاست.
سوم، برخی احزاب و گروه‌های قومی با سیاست یک بام و دو هوا و عدم ثبات فکری در برنامه‌هایی که ارائه می‌کنند، چه بسا به این سودا و وسوسه افتاده‌اند حالا که اوضاع کشور شله قلمکار است چرا ما برای خود یک کشوری و یک جمهوری‌ای نداشته باشیم! چنین اندیشه‌ای بلافاصله مورد استفاده «سیاست منطقه‌ای» و «سیاست جهانی» قرار می‌گیرد و به سرعت از طرح «تئوری توطئه» دور می‌شود! کدام «توطئه»، هنگامی که افرادی و احزابی خودشان داوطلب تجزیه ایران می‌شوند؟! این همان نکته‌ مهم درباره «مسئولیت» است که معمولا افراد و گروه‌ها نمی‌خواهند نقش خود را در شکل‌گیری رویدادها ببینند و سرانجام با انکار نقش خود به «تئوری توطئه» می‌آویزند!
آخرین نکته همان مرکزیت انسان (در سیاست) و آزادی و امنیت و ثبات اقتصادی‌اش است. من هر چه نگاه می‌کنم، کشوری را می‌بینم که هزاران سال است با مردمان گوناگون از اقوام و مذاهب و زبان‌های مختلف وجود داشته است. در طول تاریخ، عمدتا مورد تهاجم قرار گرفته است. برخی از مناطق آن به دلایل مختلف از جمله در دوران معاصر از آن نه جدا بلکه کنده شده‌ است. خاکی است که مانند همه جای جهان، خوب و بد، زشتی و زیبایی، تبهکار و قربانی در خود پرورش داده است. بالیدن و سرافکندگی را با هم دارد.
حالا کسانی که می‌خواهند این خاک را با اهالی آن در مرزهای کنونی‌اش حفظ کنند، کار عجیب و غریبی نمی‌کنند. عجیب، سخنان و شعارها و ادعاهای آن کسانی است که به بهانه «انسان» به دنبال جدایی «خاک» و «زبان» خودشان از بقیه هستند و ثابت می‌کنند که «خاک» و «زبان» اتفاقا برایشان مهم‌تر از «انسان» است! آنها به دنبال تجزیه «خاک» هستند، پس خاک برایشان مهم‌تر از انسان است. به دنبال تجزیه «زبان» هستند، پس زبان برایشان مهم‌تر از انسان است. آنها نمی‌خواهند بر «انسان» ساکن این مناطق نام جدیدی بنهند بلکه می‌خواهند بر خاک، نام یک سرزمین مستقل بنهند! پس مرزهایشان برایشان مهم‌تر از انسان است. آنها نمی‌خواهند بر رنج انسان‌هایی که در این محدوده معین از خاک، در مرزهای ایران زندگی می‌کنند، نقطه پایان نهند بلکه می‌خواهند بخشی از این انسان‌ها در خاک معینی که آنها برایشان تعیین می‌کنند و در حکومتی که آنها برایشان تعیین می‌کنند همچنان رنج ببرند و دلشان به این خوش باشد که «خاک» و «زبان» خود را دارند. پس «خاک» و «زبان» و «مرز» برایشان مهم‌تر از «انسان» است. آنها هستند که در مورد بی‌حقی و پایمال شدن حقوق انسانی همه ساکنان ایران به روشنی تبعیض قائل می‌شوند. پس برای آنها «انسان» خودشان از «انسان» دیگر مهم‌تر است.
حال آنکه این «انسان»، «انسان ایرانی» هزاران سال در این مرز و بوم با زبان‌ها و مذاهب خودش بر یک خاک مشترک زندگی کرده است. اگر مشکلی وجود دارد نه در آرزوی موهوم برای رسیدن به ناکجاآبادهای وعده داده شده از جمله از سوی دست درکاران سیاست‌های منطقه‌ای و جهانی، بلکه در درد مشترکی است که همه انسان‌های ساکن ایران از آن رنج می‌برند. اتفاقا کسانی که با دفاع از دمکراسی و حقوق بشر، برای رسیدن به آزادی، امنیت و ثبات اقتصادی برای همه ایرانیان، از تمامیت ارضی ایران دفاع می‌کنند، برایشان «انسان» مهم‌تر و ارزشمندتر از هر قوم و نژاد و زبان و مذهب و خاک است.این تجزیه طلبی و جدایی در کشوری از هزاران سال پیش یکپارچه است که هر یک از این عوامل تصادفی یا اکتسابی را بر انسان و انسانیت ترجیح می‌دهد و جنگ‌های برادرکُشی راه می‌اندازد. سیاست‌های نابخردانه جمهوری اسلامی که از آغاز تا به امروز به جای پاسخگویی به مطالبات برحق «انسان ایرانی»، در برابر اقوام و پیروان مذاهب گوناگون ایستاده است، علت عمده افزودن بحران «تجزیه طلبی» بر مشکلات دیگر است. سیاست زمامداران ترکیه را باید تأیید کرد که با پیام سیاسی و صلح آمیز عبدالله اوجالان از رهبران کردهای آن کشور در نوروز امسال، طرفداران تجزیه طلبی در ایران را نیز دچار مشکل ساخت.
در شرایطی که قدرت‌های جهانی در اروپا و آمریکا با توافق‌های اتحادیه‌ای به دنبال توسعه مرزهای جغرافیایی خود با حذف .ویزا و آزادی سفر و سکونت و کار در کشورهای همدیگر هستند، سخن گفتن از جدایی و یا تشکیل فدراتیوهای مستقل در کشوری با هزاران سال یکپارچگی، بیشتر به شوخی شبیه است که از ناآگاهی بر تغییر و تحولات به ویژه اقتصادی جهان ناشی می‌شود. اقتصادی که امروز آزادی و امنیت نیز در گرو آن است و وظیفه روشنفکران و احزاب و گروه‌های سیاسی تأمین آنها برای «انسان» است و نه فدا کردن یا پشت گوش انداختن آنها برای تکه پاره کردن «انسان» در خاک و زبان و مذهب و...!

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

جامعه مذکری که دهانش پریود شده!

نخست این را بگویم که وقتی از «مذکر» سخن می‌رود، منظور نه این یا آن مرد یا حتا مردان به طور کلی بلکه یک فرهنگ و یک تاریخ است، فرهنگ و تاریخ مذکر! فرهنگ و تاریخی که زنان نیز در شکل‌گیری و تداوم آن نقش داشته و دارند و نه تنها در ایران بلکه در جهان و جامعه بشری و در میان همه اقوام و مذاهب ریشه دارد. فرهنگ و تاریخی که مذاهب مذکر در آن نقش کلیدی بازی می‌کنند. مذاهبی که در بدو تولد، بنیادهای قدرت سیاسی را به چالش می‌کشند بدون آنکه قصد تصاحب آن را داشته باشند (یهود و مسیحیت) اگرچه بعدها وسوسه قدرت گریبان دکانداران آنها را نیز گرفت، و یا از همان آغاز برای تصاحب قدرت سیاسی با آن در می‌افتند و برای حفظ قدرت به هر قیمت، دین‌ِ روحانیانش عینِ سیاستِ آنان می‌شود.

یک آینه رایگان
شاهین نجفی، محسن نامجو، مانا نیستانی و چند تن از همکارانشان یک «هدیه رایگان» در یوتیوب منتشر کرده‌اند شامل موسیقی، متن و طرح که آینه تمام‌نمای جامعه مذکری است که دهانش پریود شده است (متن این آهنگ را در پایان می‌خوانید).
دست کم اگر از متن صریح و ریتمِ بریده و لنگان موسیقی نتوان به مضمون و پیام آن پی برد، طرح مانا نیستانی گویاتر از آن است که نتوان آن را فهمید: بر زمینه سیاهی، مردی بالابرهنه، چشمان زُق زده، چسبِ زخمی بر سر و دهان خونینی که پریود شده و نوار بهداشتی زنان بر آن چسبانده شده است. عجب تابویی! نوار بهداشتی زنان بر دهان یک مرد! بگذارید من هم از یک اصطلاح مذکر استفاده کنم چون هیچ واژه دیگری نمی‌یابم که بتواند منظور را توضیح دهد: این یعنی «سرویس کردن» دهان یک جامعه مذکر، آن هم توسط خودِ مردان! یک جامعه به شدت سکسیست، متظاهر، دروغگو و ریاکار. دست مریزاد!
به عنوان یک زن که نخستین پریودش در آستانه دهه پنجاه خورشیدی، یعنی اوج شکوفایی حقوق زنان (تصویب حق رأی زنان و قانون حمایت از خانواده در مقابله با احکام شریعت) در ایران و آغاز دهه هفتاد میلادی یعنی اوج جنبش برابری حقوق زنان و مردان در اروپا و آمریکا بود، به شما نسل‌های جوان‌تر می‌گویم، اگر بدانید این پدیده کاملا طبیعی که نشانه بلوغ، نماد باروری و قدرت تولید زنان است، تا چه اندازه شرم‌آور و زشت قلمداد می‌شد تا جایی که باید آن را پنهان کرد، هرگز درباره‌اش با کسی حرف نزد و حتا برایش نام مستعار گذاشت! حال آنکه ختنه و بلوغ پسران را جشن می‌گرفتند و با افتخار دهان به دهان نقل می‌کردند.
در آلمان بود که در دانشگاه شنیدم یک دانشجوی دختر به همکلاسی پسرمان که حال و حوصله نداشت می‌گوید: چته؟ مگه پریود شدی؟! اول خجالت کشیدم، بعد تعجب و آخر سر هم کیف کردم. از همان زمان این موضوع برایم چنان پیش پا افتاده به نظر آمد که دلم برای همه آن نسل‌های زنانی که مجبور به پنهان کردن طبیعی‌ترین کنش بدن خود بودند، به شدت سوخت. برای نسل خودم هم، که پریود طببیعی‌اش نه تنها با درد شدید همراه بود بلکه نهایتا به پریود سیاسی مردان نیز انجامید!
همین است که وقتی بعضی از این جوانترها مرتب نسل‌های گذشته را سرزنش می‌کنند که چرا «انقلاب» کردند، ساده‌ترین و منطقی‌ترین توضیحی که به نظر من می‌رسد این است که: ماها خیلی چیزها داشتیم و برای آن چیزی که نداشتیم، یعنی آزادی سیاسی، «انقلاب» کردیم! شما چه می‌گویید که نه تنها آزادی سیاسی ندارید، بلکه هر آنچه را هم که ما داشتیم، از شما دریغ کردند، ولی انقلاب که پیشکش‌تان، این همه سال صدایتان هم در نمی‌آید! می‌دانم، این برخورد کمی سنگین است. نه رژیم پیشین با این رژیم قابل مقایسه است و نه نسل‌ آرمان‌گرای دهه هفتاد میلادی را می‌‌توان با نسل‌های بعدی مقایسه کرد. این تفاوت را در کشورهای اروپایی وجوامع آزاد نیز می‌‌توان دید. ولی آخر مگر به کسی می‌توان ایراد گرفت چرا برای به دست آوردن آنچه نداشته است، اعتراض و حتا انقلاب کرده است؟! این دیگر چه منطقی است؟! در حالی که به نظر من، عکس آن کاملا منطقی است: شما ها که همه چیزتان را گرفته‌اند، چرا انقلاب نمی‌کنید؟! این البته یک پلمیک است. منطق یک بحث و گفت و گوی جدی در آن وجود ندارد وگرنه باید به بسیاری مسائل دیگر پرداخت که به درستی انقلاب سال 57 را به پرسش می‌کشد تا نقش‌ها و مسئولیت‌ها را مشخص کند و درسی برای اکنون و آینده باشد بدون آنکه بتواند در گذشته و وقوع آن انقلاب تأثیری داشته باشد. ولی درست با همین شیوه پلمیک است که آهنگ «پریود» واقعیات جامعه را چون آینه‌ای در برابر خودش می‌گیرد. 

هنجارشکنی‌های گران
در زبان و موسیقی، در هنر و ادبیات، و هم چنین سیاست، همواره مرزهایی وجود دارد که وقتی زیر پا نهاده می‌شود، بخشی از جامعه، به ویژه اگر جزو جوامع پریود شده باشد، در تقابل با آن واکنش نشان می‌دهد، زیرا هنجارهایی را که به آن عادت کرده در خطر می‌بیند. اما پس از مدتی اگر این مرز بر اساس الزامات رشد و تکوین «نو» پشت سر نهاده شده باشد، جامعه به تدریج با آن خو می‌گیرد و پس از چندی، به ویژه با تغییر نسل، این مرزشکنی، خود به یک هنجار تازه تبدیل می‌شود که مرزهای خود را اگرچه گسترده‌تر نسبت به گذشته، ولی محدودتر نسبت به آینده، رسم می‌کند.
موسیقی و رقص «تویست» یک هنجارشکنی نامأنوس در دهه پنجاه میلادی بود. پس از آن «راک اند رُل» به میدان آمد و با مقاومت کمتری روبرو شد و پس از آن هر چه گذشت، جوامع باز به ویژه به دلیل تکنولوژی ارتباطات بیش از پیش با خودِ هنجارشکنی و زیر پا نهادن مرزها خو کردند! هنجارشکنی در این جوامع، خود، به هنجار رایج تبدیل شد. این است که مقاومت و نوع آن در برابر شکستن مرزها در جوامع بسته مانند ایران با جوامع باز تفاوت می‌کند. در حالی که نسلی که پس از تجربه جمهوری اسلامی به اروپا و آمریکا مهاجرت کرده است، از یک سو با امکانات مرزشکنی در جوامع باز آشنا می‌شود و پرورش می‌یابد و از سوی دیگر با مقاومت از نوع جوامع بسته روبرو می‌شود. این چالشی است که ایرانیان نوجو و مدرن در تقابل با سنت و واپسماندگی حکومت و جامعه، چه در داخل و چه در خارج باید پیه آن را به تن خود بمالند.
اینکه در اوج جنبش جهانی زنان، در اواخر دهه هفتاد میلادی، یک حکومت دینی و مناسبات سیاسی و حقوقی علیه زنان بر ایران حاکم شد، پدیده غم‌انگیز اما ناگزیری بود که به نظر من می‌بایست یک بار، شاید برای همیشه، گنداب این جامعه مذکر را به هم می‌زد تا دیگر نتوان جانمازهای خونالود آب کشید و جای مُهرهای دروغین بر پیشانی‌های مذکر را نشانه ایمان و پاکی دانست، بلکه برعکس! همه این نمادها به نشانه دروغ و ریا و حقه‌بازی و ثروت اندوزی و مقام‌پرستی و جنایت و تبهکاری تبدیل شدند. دیر یا زود، نسلی به میدان می‌آمد تا این «پرده مقدس» جامعه‌ای را که تا عمق به گند و کثافت آلوده شده بود، پاره کند و چهره واقعی آن را که نظام جمهوری اسلامی و زمامدارانش آینه تمام‌نمای آن هستند، در برابر خودش به نمایش بگذارد. یک هنجارشکنی بس گران!
من در متن آهنگ «پریود» چیزی جز واقعیت یک جامعه مذکر مبتنی بر سکسیسم، ریا، چاپلوسی، فرصت طلبی و برده‌داری ندیدم که با همکاری «خاک برسرانِ با سواد» البته بدونِ «شرم بر جبین» همچنان تداوم می‌یابد، و «حتا توی این شرایط» هم دهانش پریود است و صدایش در نمی‌آید. آن هم در حالی که جامعه دهه پنجاه پریود نبود! آن را پشت سر نهاده و به باروری رسیده بود. جمهوری اسلامی، این حکومت به شدت مذکر که حتا مؤنث‌هایش نیز تمام قد علیه حقوق زنان هستند، واکنش خشن به همین باروری بود و تا زمانی هم که بتواند این «پریود» تاریخی را ادامه خواهد داد:
ما وارثانِ دردِ مشترک لای پا/ ما زیر پای گشتِ واجبی با سپاه/ ما صیغه‌های زیرِ سنِّ چند ساعته/ راحته، شل بگیر، وگرنه درد داره‌ ها!/ ما نامه‌های بی جوابِ خیسِ عمقِ چاه/ ما تو حرم، زنای محصنَه با نسا/ ما و حض انگشت و ماتحت دیگران/ ما و شوقِ مرگ با صدای آهنگران/ ما روی مین و توی جین و پشت هفت سین/ خاک بر سرانِ با سوادِ شرم بر جبین/ ما بهتِ خشتک شدن و دردِ پارگی/ ما چشم بستن، خفه شدن به سادگی/ ببین چگونه درگیره مغزِ من/ مرا ببوس، از عشق حرف بزن/ تو هم که هر دفعه که ما رو می‌بینی پریودی/ ما راندوویِ از شریعتی تا اوین/ ما دخترانِ صادراتی از دُبی تا چین/ ما بوقِ تاکسی در عمقِ استخوان/ ما جسمِ پژو با مغزِ پیکان/ ما سینمای بی‌پناهِ بی ‌پناهی/ ما بغض با این جماعتِ فکاهی/ ما اجتماعِ زیر نافِ پول محور/ ما شاعرانِ دردمندِ بیت رهبر/ ما عاشقانِ آوانگارد حسین/ ما پیروانِ فشنِ پیرِ خمین/ ما مؤمنینِ تیزکرده در اعتکاف
ما داف‌های [کفتران، جوجگان] با حجاب خیس زیر لحاف/ مرا و شوقِ آغوش تو/ و گریه به گوشیِ خاموش تو/ آمدی جانم به قربانت ولی.../ تو هم که حتا توی این شرایطم پریودی/ تو هم که هر دفعه که ما رو می‌بینی پریودی!